خرید بک لینک
Short story دوست بازنشسته‌ای تعریف می‌کرد:جهت اعتراض به کمبودهامون جلوی مجلس شورای اسلامی تجمع کردیم ، تا ساعت ۱۱ دیدیم هیچ خبری نشده، اصلاً به ما توجه‌ای نمی‌کنند، کاری هم با ما ندارند. نه به حرف‌هامون گوش میدن، نه ما رو متفرق می‌کنند و از اتفاق چند کتری بزرگ چای همراه با لیوان یکبار مصرف به ما دادند، نماینده فرستادیم که چرا به ما توجهی نمی‌کنید؟ چرا با ما کاری ندارید؟ انگار ما را نمی‌بینید؟در جواب گفتند: دستور دادند با شما کاری نداشته باشیم.پرسیدیم: چرا

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story دختری خوشگل وخوشروی و سمن بوی وسمن روی وپری چهر و پری وار به همراه پدر رفت به بازار و در دکه بزاز، به صد عشوه و صد ناز ز هر جنس که بزاز بیاورد به پیشش همه را کرد برانداز و در این بین به یک توپ کرپ ساتن گلدار نظر دوخت، وز آن سخت خوشش آمد و پرسید از او قیمت آن جنس گران را.بود بزاز ولنگار و نظر باز و به دیدار رخ دختر طناز، از آغاز دلش در تپش افتاد و چون عاشق دلداده سراپا شده آماده که با آن صنم ساده زند لاس و شود لوس و به شیرین سخنی جلب کند خاطر آ

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story معلمی از دانش‌آموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسندآنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانش‌آموزان هست و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای او آرزوی مرگ کرد!به نام خدا. انشایم را با نام زندگی آغاز می‌کنم.آقا به نظر من زندگی، بدون مرگ معنا و مفهومی ندارد!ما از صبح که بیدار می‌شویم عزرائیل یار جدا نشدنی ماست. مثلا همین جمعه‌ای که گذشت، قرار بود خاله پری به ما سر بزند.خواب بودم که مادرم داد زد "الهی خدا مرگت بده! پا نمیشی از این وسط!

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story کشیش به تصاویر نصب شده در راهروی کلیسا اشاره کرد وگفت : در آن شب طوفانی من دعا کردم و این ملوان ها جنجات پیدا کردن و خوب عکسهاشون رو به دیوار زدم تا همه بفهمن دعا اثر داره !!شخصی از میان جمعیت گفت : پس عکس ملوانهایی که دعا کردی و برنگشتن کو ؟ عکس اونها کجاست ؟! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۷/۲۱ ساعت توسط Ali Alishaei  |  برترین و جامعترین  آرشیو داستانهای کوتاه ایرا

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story هرودوت تعریف میکند چگونه کره سوس ثروتمندترین پادشاه زمان خود این سؤال مهم را از صولون آتنی کرد. اگر شک نداشت این سؤال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: «خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ به طور حتم تشنه یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند. و طبعاً کره سوس توجهی به حرفهای او نکرد، چون با تمام وجود تشنه شنیدن نام خودش بود به همین جهت وقتی صولون اسمی از او نبرد، ناراحت شد و پرسید مرا جزو آدمهای خوشبخت نمی دانی؟صولون

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story در نوبت زنانه یکی از حمامهی کرمان ، کُتِ زوکِ (سوراخ انتهای لوله سفالی ) خزینه می‌گیرد و آب، به‌مقدار زیادی گرم‌ می‌شود و غیر قابل استفاده.صاحب‌جان، یکی از زنان حمام، نزد کَل‌اسدالله (که مسئول حمام است) می‌رود و از او می‌خواهد به‌حمام بیاید و کُت را بازکند. او می‌گوید:《 کَل‌اسدالله، کَل‌اسدالله! دستم به‌دومنت!. کُتِ زوکِ خزونه گرفته. آبا داغ‌شدن آتش، زِنِکا می‌خوان جونشونه ور آب بِکِشَن، بشورن بیان به‌در، نمی‌تونن . . . الانم اذانِ می‌گن، مَرد

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story استاد من کتابهای زیادی خوانده ام.... اما بیشترشان را فراموش کرده ام پس فایده ی خواندن چیست؟این پرسش شاگردی کنجکاو بود از استادشاستاد پاسخی نداد فقط در سکوت به او نگاه کرد.چند روز بعد کنار رودخانه ای نشسته بودند.پیرمرد ناگهان گفت:تشنه ام برایم کمی آب بیاور... اما با آن آبکش قدیمی که آنجاست.شاگرد متعجب شد درخواست عجیبی بود - چطور میشد با آبکش پر از سوراخ آب آورد؟اما جرئت نکرد مخالفت کند.آب کش را برداشت و تلاش کرد.یک بار... دوبار... بارها و بارها

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story یکی از اساتید دانشگاه سیراکیوز آمریکا تعریف می‌کرد سال‌ها پیش، در یکی از کلاس‌های دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان می‌پرسیدند:استاد، شما دموکرات هستید یا لیبرال ؟ استاد هیچوقت پاسخ نمی‌داد. تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسش‌ها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:«در رو ببندید... می‌خواهم براتون یه قصه بگم.»و چنین گفت :روزی روزگاری، یک گورخر ازسمت دشت آمد کنار رودخانه تا آب بخورد. درهمان لحظه، خری از سمت دیگر رودخانه آمد و او هم سر در آب کرد.چشم

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

Short story کارگری خسته سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، جمله ای روی صندوق صدقات دید و منصرف شد : صدقه عمر را زیاد می کند !! نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۹/۰۹ ساعت توسط Ali Alishaei  |  برترین و جامعترین  آرشیو داستانهای کوتاه ایرانی و خارجی * گردآوری شده به مدت 12سال*

برچسب: نویسنده: کامران ایمانی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1404 ساعت: 0:51

صفحه بندی